تبليغاتX
ایستاده با مشت
ببین یکم از ما بکش بیرون فرو کن تو اینا بخدا! 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 18:29 توسط سیتورا |


یعنی سیگار 5 یورویی بخری و نهار نخوری که پولت پس انداز شه ! 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:31 توسط سیتورا |


سلام امیر ، فکر نمی کنم رابطمون دیگه به هر عنوانی فایده داشته باشه. من دیگه نمی خوام. موفق باشی


...

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 7:16 توسط سیتورا |


تویی که شبیه هیچ کس نبودی ، منی که شبیه هیچ کس نبودم ، چگونه داستانمان پایانی  مثل همگان داشت؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:8 توسط سیتورا |


وقتی می بینمت و یادم میاد عاشق دیگری هستی

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:25 توسط سیتورا |


تو درگیر خواستن هایت هستی 

و من هایت 

و آرزوهایی که خودت در آن نقشی نداری 

تو درگیر زندگی هستی 

سردرگمی هایی که آغوش دیگری آن راالتیام  نخواهد داد

و دروغ هایی که هر روز به خودت و همه می گویی

ساده نیست اما , قبل از آنکه بدانی ، خواهم رفت...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 9:27 توسط سیتورا |


ساعت 7:30 امروز

به چشمانش نگاه خواهی کرد. لبخندی از رضایت ، عشق خواهی زد. شاید دستانش را در دست بگیری.
همانطور که من همیشه خواسته بودم و نگاهت کرده بودم.

امروز خواهی رفت برای یک عمر زندگی ، امیدوارم خوشبخت شوی....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 7:30 توسط سیتورا |


- مهمون هایی که اون روز گفتم داریم ، خواستگار بودن ، چند وقته دارن میان و میرن

چشمهاش اشک آلود شده بود.

-حالا می خوای چیکار کنی ؟

جا خورد، خیلی سریع ولی طبیعی شد ، دیگه اشک نداشت ، انگار که یه لحظه خودش شدو باز دوباره برگشت.

-هیچی نمی دونم هنوز ، خیلی اصرار داره. یکی دیگه هم هست  از بچه های دانشگاهه .

-همونی که می گی میاد جزوه می گیره ؟

-نه ! فکر کن که اون بیاد جزوه بگیره....

توی فکرم... خاصه ، فرق داره ، ولی نمی گی ....

-چرا ساکتی ؟ هیچی نمی خوای بگی ؟

-هم ...چی بگم ، می خوای چی کار کنی ؟ می خوای جواب بدی ؟

-نمی دونم هنوز......

+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 12:27 توسط سیتورا |


امروز دوباره تورا نا امید کردم

نمی توانم ناراحتی تو را ببینم.

کاش فکرهایمان اینقدر متفاوت نبود.

+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 10:30 توسط سیتورا |


مرا از چه می ترسانی ؟

من بازمانده  عشقی ویرانگرم 

 

دیگر دلی برای لرزیدن نیست ، و شاید حتی تپیدن

 و نگاهی برای لغزیدن

 

نیست ، نیستم

 و دیگر نخواهم مرد

 

فقط خشم نمرده ، زنده است و شاداب گلویم را می فشارد

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 6:43 توسط سیتورا |


خندیدی و چشمان سیاه و درشتت بگوشه ای خیره ماند و... امروز ناگهان بیشتر از همیشه خواستمت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 17:34 توسط سیتورا |


  تماسهای پی در پی ام ، پیامکهای بی شمارم ، همه بی جواب مانده اند  ،  تو مرا ببخش ، برای تمام بی تفاوتی هایت که دلسردم نمی کند ..... 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:38 توسط سیتورا |


این چه رسمی است که هنوز هم بعد از این همه سال، برای شنیدن صدایت لحظه شماری می کنم ، منتظر پشت صدای بوق های پی در پی نفسم به شماره می افتد، خودم را نمی شناسم ! نمی دانم کیست که این گونه کودکانه می خواهدت ...  کدامین من این گونه دیوانه می شود ؟ دیوانه نبودم هیچگاه و شاید سر شار از خواستن هیچ دیگری نبوده ام هیچ وقت  ، نمی دانم کیستم ولی دوست دارم این خودم را ، خود عاشق تو را دوست دارم ،  

+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 22:47 توسط سیتورا |


و زمان برای عاشقان زمین خوب می گذرد....

و انگار که سالهاست یخ زده ام ، عمریست که دستان پر مهری دستانم را نفشرده اند ، قرن هاست آغوش گرمی تنم را در خود نفشرده اند ، و روزها از پی هم می گذرند ، بدنبال گرمایی که دیگر حتی نمی دانم جنسش چیست.....

ولی زمان برای عاشقان زمین خوب می گذرد. گرم، پر از فشردن های گرما بخش ،پر از بوسه های آتشین ، دیگر مثل گذشته به آنها خیره نمی شوم ، گویی می دانم کجایی ، به سوی تو می آیم و هنگام عبور از کنارشان، قدم هایم را تند تر می کنم....

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 1:0 توسط سیتورا |


یعنی اصلا الان مهم نیستا
باور کن یکم هم نیست .اصلا الان دوست دارم داد بزنم حسمو نسبت بهش بفهمه آقا ما اصلا به هیچ جامون نیست از همون اولشم هم کم بوده بد وسطاش دیگه منفی بوده !  . فقط اینکه می دونی  بعضی وقتها هست . دلم بد می سوزه برای تمام اون حس ها خودتو برا یه نفر تیکه پاره می کنی . تیکه پاره ها ! که یه وقت ازت ناراحت نشه . نمی دونم حس عشقش که اونقدم مقدسه ، داغون نشه ، و این جور چیزا ، بعد یهو احساس کنی که آقا طرف به شخمشم نیست ، یعنی احساس عشقش اونقدر مقدس نیست براش ، آقا اصلا برا همه که نبایس مقدس باشه آی نو ولی خوب من فکر کردم هست واسش دیگه ، بعد احساس کردم که همچین یجوری هرز رفتم ، یعنی اون احساسی رو که من ازش انتظار داشتم در مورد من نداش، یعنی آقا همچین حسش هوس بوده ، بعد من هرچی خودمو هشدر کردم که با آرامش و لطافت جدا شیم ، تو این مایه های دمج کنترل و اینها ، خوب چون برا خودم پیش اومده بود دیگه ، گفتم کس دیگه ای تجربه تلخ منو نداشته باشه.خلاصه اینکه آقا ما پا خوردیم !

منت ندارم سر کسی به خدا . هرکاری کردم خودم کردم دوست داشتم ، فقط اینکه یکی می گفت بیشتر خودتو در نظر بگیر. آقا بد راست گفت ، پاشم باس ماچ کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:1 توسط سیتورا |


-------------------------------------------------------------------------------
19/09/88  22:10  -salam khoob hasin ?

19/09/88 22:25   -?????

19/09/88 22:27    -man ....hastam.

19/09/88 22:30    -Salam.E! khubin?
--------------------------------------------------------------------------------

تو "در باره الی" می گفت یه پایان تلخ ، بهتر از یه تلخی بی پایانه......

نمی دونم این همه تلخی بی پایان رو برای چی شروع می کنم......
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:25 توسط سیتورا |


از تو خوشش می آد
ازش خوشم میاد
دوسش دارم 
عاشقشم 
دوسم داره 
ازم خوشش می آد
ازم متنفره ، ازم خوشش می آد
ازش خوشم میاد دوستش ندارم
دیگه دوستم نداره ازم خوشش می اومد
دوسش داشتم الان تنها دوستیم ! 
فقط دوستیم ولی  دوسش دارم
فرنچ کیس دوست داره 
دوست داره ماچ آرتیستی کنیم
تو خواب همدیگرو خیلی بوسیدیم
همو خیلی بوسیدیم تو خواب ازش خوشم می آد
خوشم می اد اگه همو ببوسیم ازش خوشم نمی آد
خوشم می آد ازم خوشش بیاد ، هیچ وقت همو نبوسیدیم حتی تو خواب ، ازم خوشش می آد دوستم نداره

و من هرشب در آغوش سرد و خشک تنهایی  سر بر بالین می گذارم.....

منتظرت می مانم .....

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:6 توسط سیتورا |


چه ساده سادگی کردم ، برایت خواندم و نوشتم و سوختم و سوزاندم و هر روز در میان حرفهای قشنگت دست و پا می زدم و چه خام بودم و چه ساده و چقدر ....

چه ساده بی تفاوتی و من هردم خودم را در منجلاب می کشاندم.احمقی بودم که لاشه مرده ای را بر پشت حمل می کند و دیگران به وفاداریش می بالند و در دل به وی می خندند.

حال می فهمم که انسانها چه خودخواهند و چه خوب که فهمیدم......


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گند زدی !
نمی دونم مگه عاشقش نیستی ؟ پس چرا اینطوری کردی؟
ازت نمی پرسم عاشقش هستی یا نه !  راستش مهم نیست ، مهم فقط لحظاتی بود که گذشتند ، و ما خوش بودیم ، خوب بود ، فارغ از این دنیا ، این که به کجا متعلق هستی ، از کجا آمدی ، حال می فهمم چرا
شیطنت های من حالت رو بهتر کرد. زود خسته شدی .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:12 توسط سیتورا |


تو را آزاد می خواهم
رها چون باد
وزان در هر بیابان ،صحرا ، میان برگهای سبز فروردین

تو بادی و نسیم
ومن نشسته ام ،خیره به دشت ،  با هر نسیم بهاری انگار تازه می شوم

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:22 توسط سیتورا |


دوست دارم بمیرم ..
مرگ آرام و تدریجی ، هر لحظه قسمتی از وجودم را به باد بسپارم ، آرام آرام..آنگونه که بتوانم با هر ذره ام خداحافظی کنم. مثل کاج خشکیده شعله ور در باد.

دوست دارم ذره ذره ذوب شوم، مانند قطعه سرگردان یخی که سر از آبهای گرم در آورده است. به آرامی کوچک شوم ، کوچک و کوچکتر...

تا آنجا که....یکی شوم با همه اطراف ، غرق شوم در دریا در باد ... و روان....

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:22 توسط سیتورا |